خرید بک لینک

درباره سایت

چرا درِِ پیتها را باید خواند؟

آخرین مطالب

امکانات وب

1 لیستی از کارهایی که باید بکنی بردار. این اولین کاری هست که بهت امید به زندگی میده. بعد از بین لیستت قسمتی رو دور بریز. این کار خوشحالت میکنه -دور ریختن همیشه ادم رو خوشحال میکنه. یه جور تجربهی شبیه به مرگه ولی مثل اون نومید کننده نیست - دور بریز. دور ریختن ارزوهایی که صرف نمیکنه به ش برسی خیلی عالیان. بعد قدم بعدی رو بردار. باز هم آرزوهات رو سبک تر کن. تا چند وقت قبل از اینکه اقدام کنی برای رسیدن به آرزوهات، سعی کن درجا راه بری. مثل گاو سم بکش روی زمین و گرد و خاک کن. مثل ماشینی که ترمزدستیش کشیده شده هی گاز بده. بذار بکسه باد کنی. مثل دوندهای که پشت خط استارت خیز برداشته و منتظره

برچسب: رهایی,افسردگی, نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:16

قبلن ها همه چیز جای خودش بود. حالا عکس مادربزرگم کنار عکس مهستی، تبلیغ اگهی استخدام، سید احمد خاتمی، آگهی فوت رفسنجانی، یه سگ خاص که فقط توی انگلستان پیدا میشه، مناظر جزایر قناری، ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:21 توسط میم عبد |

برچسب: تمومش, نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:16

هر نوبتی که ببینمت بار دوم از بار اول بهتری. این کشف سعدیه. هر کسی میتونسته این رو کشف کنه. اگه نیوتون جاذبه رو کشف کرد، سعدی اسرار زبان رو کشف کرد. یه داستانی بورخس داره که جزو داستان داستانهاست. یه شاهی یه شاه دیگه رو اسیر میکنه و برای اینکه شکنجهش بده میکندش توی لابیرنت و میگه حالا کاهل بگرد و راه فرار رو پیدا کن. شاه میگرده و بعد از سپری کردن دوران خوش ایام جوانی، در کهنسالی از لابیرنت در میاد. میره به کشور خودش و لشکری جمع میکنه و میآد و سرزمین همسایه رو فتح و شاهش رو دستگیر میکنه و میبره به مملکت خودش. میبردش وسط یه بیابون و میگه حالا بگرد و راه فرار رو پیدا کن. شاه همسای

برچسب: کاشفان,فروتن,زبان, نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:16

خانهی پدری را خراب کردیم و جایش پنج واحد آپارتمان ساختیم. پدر و مادرم طبقه اول بودند و چهار طبقهی دیگر به ما سه فرزند تعلق گرفت. طبقهی چهارم هم به فرزند برادر فقیدم داده شد. تک فرزند بود و با مادرش زندگی میکرد. مادرش زیاد به ما سر نمیزد. اول قرار شد خانه را اجاره دهیم و پولش را بریزیم به حسابش تا وقتی که از آب و گل در بیاید. وکالت تامش با پدرم بود. خیلی هم دوستش داشت. اسمش رویا بود. پدرم اسمش را انتخاب کرده بود. گاهی میرفت خانهشان بهشان سر میزد. پدرم پسر بزرگش را خیلی دوست داشت. مادرم با عروسش نساخت چون شاید تجربهی عروسداری اش کم بود. بقیهی ما ها با مادرمان میجوشیم. خانهی پدرم عص

برچسب: طبقه,پنجم, نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:16

یه روزایی بهتره هیچ ورودی نداشته باشی تا بتونی ارشیوت رو بررسی کنی و زبالهها رو بریزی دور.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:12 توسط میم عبد |

برچسب: نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 22:16

صفحه بندی